تبليغاتX
سپيد


سپيد

لحظه ها را هزار رنگ است . بهترينش سپيد است و آن ، دمي است كه با دوست مي گذرد.

درسته که در فرهنگ ایرانی و در روزگار ما نقش آدمها در ادیان پر رنگ تر از خود آفریدگار ه ,  و حتی زیارتگاهها بیشتر به اسم امامهاست و من تا حالا ندیده ام به جز کعبه زیارتگاهی باشد که به اسم خود خدا باشه .. و حتی به نظر من با هر نگاه پاکی همه جا زیارتگاست و حتی درسته که خیلی سوئ استفاده ها از این اسامی می شه ولی باز وقتی که درست به داستان عاشورا نگاه می کنی , آزاد مردی و راست کرداری را در رفتار امام حسین می بینی !

امام حسین بر حق بوده است .. چون کشته به دست قدرت شده است ! ولی خوب که نگاه می کنی هر روز و در اتفاقات روزمره خیلی اتفاقات عاشورایی در حال پیش آمدنه که اگه بخواهی هر روز آزادمردانه موضع بگیری باید کشته حق شوی !!! 

ضمنن شب یلدای همگی مبارک

نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388 توسط رفيق| |

ستاره اي هست در آسمان به نام ابط الجوزا. فاصله اش از ما چند صد سال نوریه. یعنی اگه الان مرده باشه تا چندصد سال دیگه نمی فهمیم. اگه ورش داریم بذاریمش جای خورشید، یعنی جایی که خورشید همین الان هست، نصف منظومه ی شمسیه. دنیا این قدر بزرگه !!!

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388 توسط رفيق| |

پايان ها آغاز جديد هستند ! براي آغازي جديد راهي نيست جز پايان قبلي .... دل كندن اما از آنچه هست ، سخت !

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388 توسط رفيق| |

از دست دادن همیشه تلخه .. مخصوصن اگه دوست خوب باشه .. ۲ سالی بود که وبلاگش رو می خوندم و یکسالی می شد که لینک وبلاگ من بود و ایشالله همیشه لینک باقی خواهد ماند .. رنگینک برای من خواهری خوب بود . خواهری بزرگتر از من که وبلاگش همیشه مطالب خواندنی و جالبی داشت .. از رفتن و خداحافظیش دلگیر هستم .. ولی تدبیر ایشان حتمن به خیرش است .. امیدوارم در کنار خانواده اش زندگی خوبی داشته باشد.... یادش همیشه اینجا زنده خواهد بود .. امیدوارم به ما سر بزند...  خدا شما دوستان خوب رو واسه من نگه داره !!

 

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388 توسط رفيق| |

ی خاطره :

همکاری در محل کار داشت راجع به یکی از مهندسان کارفرما صحبت میکرد که در سفری که به خارج از کشور داشته اند با بعضی از همکاران راوی ,  ایشون محل هتل رو ترک میکنه در بعد از ظهری و بعد از چند ساعت بر می گرده .. ایشون می گفت بچه ها گفتن رفته از سازنده پول گنده ای گرفته که توی کیفی گزاشته بود که تا آخر سفر درش رو باز نکرده جلوی بقیه ...

تا اینجای قضیه ی تهمت بزرگ بود .. اما قضیه همینجا تموم نشد .. موضوع رو واسه ما ایشون تعریف کرد و 2 روز بعد همون آقای مهندس کارفرما اومد دفتر ما و تا من رو دید با اسم کوچک منو صدا کرد و حسابی جلوی همه ابراز محبت و دوستی کرد .. ایشون گیاه خوار هست و آدمی عارف .. و فوق العاده پاک ... خلاصه همون راوی تا این صحنه رو دید و طرف خداحافظی کرد با من و رفت , تازه فهمید که این بنده خدا که اینجوری راجع بهش لجن پراکنی می کرد از هم محلی های قبلیش توی شیرازه که توی نوجوونی سوار اتوبوسی می شده که اون هم باهاش می رفته دبیرستان .. خلاصه رفت دنبالش و باهاش سلام و علیک کرد .. وقتی که برگشت به من گفت " این آقا هم محلی ما بود و توی اتوبوسی بود که من باهاش می رفتم مدرسه " و من بدون اینکه حرفی بزنم فقط نگاهی به ایشون کردم ... طرف یهو قاطی کرد و گفت " اه باز این می خواد یه چیزی ما گفتیم تا ته قضیه رو دنبالش بره و قهر کرد و رفت " حس کردم از اینکه قضیه اینجور گندش در اومده ناراحت بود ولی چون حس کرد که با آدم بی چاک و دهنی طرف نیست خواست ی جوری با پررویی قضیه رو رفع و رجوع کنه .... از اینجور مسائل چند تای دیگه هم دارم .. ولی خیلی ناراحت می شم وقتی کسی اشتباهی می کنه به جای عذرخواهی یا کوتاه اومدن پرروتر و جری تر هم میشه ... ولی کاریش نمیشه کرد .. خیلی ها اینجورین .. مخصوصا توی این مملکت وارونه !!!!!

پ.ن : " آینه چون نقش تو بنمود راست .. خود شکن آیینه شکستن خطاست "   ت بده !

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388 توسط رفيق| |

سلامی دوباره ، به همه دوستاي عزيز ،

راستش هر دفه براي نوشتن منتظر بهونه بودم كه راجع به ي موضوع خاص بنويسم ، اين دفه گفتم چرا بايد حتمن نوشتن در مورد موضوع خاص و هدفمند باشه ؟ همينجوري مي نويسم واسه ارتباط با دوستان فقط ... كه همين بهونه بسه !

مدتي نبودم و در گير و دار تغييراتي اساسي در زندگي ، مطمئن هستم كه هيچكس عالم بر آنچه بر او در دنيا مي گذرد نيست و خيلي چيزها رو در دنيا بايد بسپاري به خدا !

در هر صورت مخلصيم و دوستدار همه دوستان ، به زودي با ي برنامه كاملا جديد بر مي گردم ( با صداي معاون كلانتر بخونيد

نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388 توسط رفيق| |

تا آخر هفته نیستم . هفته بعد می بینمتون . مرسی از محبت همه تون !
نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388 توسط رفيق| |

دوست خوبم گيدو کامنتی گزاشت در مطلب قبل که ما را تکانید لحظاتی ، آنچه تامل بر انگيز است اين است كه زندگي در اين دنيا ، خوابي است فقط و رويايي !

در اين زندگي آنچه ما را نگه می دارد سنتهاست ! و آنچه ما را به پیش می راند نداشته هاست !

حرکتی رو به جلو در دنياي واقعي ، بر اساس شوق به داشتن نداشتن است و حالات روحي سر منشا آن . و اگر روح در حالت غني شده و پروار شده باشد شايد نيازي به اينهمه داشتن نداشته باشد و ايستادن همان حركت رو به جلو در دنياي رويا و خيال باشد ، و البته تمام اين حالات آدم به آدم و ملت به ملت فرق مي كند ..

آنچه در اين مقال مي گويم نه فقط شامل حال آدمها مي شود كه شامل حال ملتها و تمدنها هم مي شود ..  نداشتن يك درد است و داشتن صد درد ، آنكه ندارد يك درد دارد و آنكه دارد صد درد !!

داشتن ته ندارد و نداشتن با يك بي خيالش تمام مي شود ..

پ.ن : عالم بقا بر عالم فنا رتبه بالاتر دارد ، بر عکس آنچه به نظر مي رسد كه عالم فنا اهميتش بيشتر است !

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 توسط رفيق| |

حکایت اون ملا و بچه ش که سوار خرش بود رو یادم میاد که دو تایی سوار خر بودن ملت گیر دادن بهشون که چه بی انصاف ن ، خجالت نمي كشن دو تايي سوار ي خر مي شن .

پسرش از خر پياده شد و پيرمرد سوار خر شد ، گفتند عجب باباي بي انصافي ، پسرش پياده راه مي ره ! آخي !

پدر پياده شد و پسر نشست ، گفتن عجب پسر بي معرفتي ، پدر پير پياده است و پسر سواره ، عجب دوره زمونه اي شده ، چقدر بچه ها بي معرفت شدن ...

حالا حكايت اين روزگار هم حكايت همان ملاست و خر !!

بي خيالي طي مي كني ، مي گن به فكر زندگي نيس !

پدر خودتو در مياري مي گن ، بابا ول كن دنيا ارزش نداره ، اه اه اين چقدر حرص مي زنه !

خوش اخلاقي مي گن ، عجب آدم ماستيه !

بد اخلاقي ، مي گن عجب آدم سگيه !!

تند رانندگي مي كني ، مي گن دنبال سر باباش مي دوه ، يواش مي ري مي گن  اه اه چه آدم شل و وليه !

درس مي خوني ، مي گن اه اه بچه خرخون ، نمي خوني مي گن اه اه دودره باز درس نخون تنبل !

پي كار رو تو اداره مي گيري مي گن عجب آدم گيريه !  نمي گيري مي گن اه اه چه آدم بي خيالي !!

چه ميشه كرد با اين روزگار و آدماش ! 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 توسط رفيق| |

رفیقی داشتم با نام قنبر                              دکانی داشت پر از مشک و عنبر

اذان صبح الی تا نیمه شبها                         ستاده پشت دخلش بر سرپا
 
مجرد بود و تنها بود عمری                        رفیقش یک قناری بود و قمری

به عمری جمع کرد و ثروت اندوخت              شبی دکان گرفت آتش همه سوخت

چو قنبر رفت از این دنیای فانی                   نبردش لذتی از زندگانی

اگر دنیا بگیری چون سکندر                      که باید رفت آخر پیش قنبر

شاعر: اردشیر مندگاری

اینم یکی دیگه :

هر چند لب از کـلام بستید شـما

در یک گوشه فقط نشستید شما

 

بــا نیم نگــاهتــان دلـم می لـرزد

اصـلا نکند زلـزله هستید شـما ؟

شاعر : خلیل جوادی

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 توسط رفيق| |


Design By : Night Skin