تبليغاتX
سپيد


سپيد

لحظه ها را هزار رنگ است . بهترينش سپيد است و آن ، دمي است كه با دوست مي گذرد.

رفیقی داشتم با نام قنبر                              دکانی داشت پر از مشک و عنبر

اذان صبح الی تا نیمه شبها                         ستاده پشت دخلش بر سرپا
 
مجرد بود و تنها بود عمری                        رفیقش یک قناری بود و قمری

به عمری جمع کرد و ثروت اندوخت              شبی دکان گرفت آتش همه سوخت

چو قنبر رفت از این دنیای فانی                   نبردش لذتی از زندگانی

اگر دنیا بگیری چون سکندر                      که باید رفت آخر پیش قنبر

شاعر: اردشیر مندگاری

اینم یکی دیگه :

هر چند لب از کـلام بستید شـما

در یک گوشه فقط نشستید شما

 

بــا نیم نگــاهتــان دلـم می لـرزد

اصـلا نکند زلـزله هستید شـما ؟

شاعر : خلیل جوادی

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 توسط رفيق| |

با گذشت سالهای سال از روزگاران سالهای نوجوانی و جوانی ما ، وقتي نگاهي به گذشته مي اندازيم دو چيز خيلي خوب توي چشم مي زند :

اول : سير صعودي نسبي همه چيز است ، از لوازم منزل ، ماشين و امكانات ديگري مثل همين كامپيوتر و اينترنت گرفته ، تا اتفاقات ديگري چون لوازم سفر ، وسيله سفر ، امكانات موسيقي و ....

سالهاي ۶۵-۷۵ سالهاي جنگ و قحطي بود ، سالهايي كه معمولا بهترين ماشينهاي دست مردم همين رنو ۵ بود ، سالهايي كه ماشين نو تقريبا فقط مال پولدارها بود .

اونروزها تلوزيونها هنوز LCD نشده بود و تلوزيونهاي ترانزيستوري و لامپي حرف اول رو مي زد.

اونروزها قحطي لاستيك ماشين و باطري ماشين و بنزين و هر چيز ديگري خيلي معمولي بود.

اونروزها داشتن يك پيكان هر چند مدل پايين براي خيلي خونواده ها يك رويا بود.

با خيلي ها كه راجع به اونروزها حرف مي زنيم مي گويند ما بوديم كه اونروزها خوب بوديم و الا اونروزها مالي نبود !! ولي من واقعن نظرم متفاوت ه ، چرا ؟ ، چونكه در اونروزها يك آرامش نسبي ، خلوتي نسبي همه جا ، يك نوع بي خيالي نسبي و ارج و قرب داشتن نسبي همه چيز موج مي زد ،،

اونروزها درست بود كه همه چيز كم بود ، ولي همون كم بودنش خوب و دلچسب بود ... حالا شايد همه چيز زياد باشد ، ولي ...... خيلي چيزهايش تلخ مي شود با همين زياد بودن !!!

اونروزها غم بود ، اما كم بود !

ثروت واقعی دو چیز عمده را باید داشته باشد:

اول : همیشه باعث شادمانی و خوشی باشد

دوم : همیشگی باشد و روزگار آنرا نتواند پس بگیرد .

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388 توسط رفيق| |

خوب یادم می آید که چند وقت پیش دوستی واسم تعریف کرد خاطره زیر رو:

 می گفت: " ی روز تو اداره سر میز نهار نشسته بودیم و رییسم آدم باکلاسی بود ، موقع نهار خوردن كلي از آداب غذا خوردن و اينكه براي تميز غذا خوردن چه بايد كرد و چه نبايد كرد سخن مي گفته ، و اينكه در خارج اروپاييها چقدر به اين مساله توجه دارن و ازين دست صحبتها .. در همين موقع گفتار ايشان در عين اينكه حواسم نبود ، استخون ران مرغي رو كه گاز مي زدم با دندون ، يهو از ي سوراخ كوچولوي نوكش آب مغز رون مي زنه بيرون می ریزه روي آستين پيرهن رييس .... همه مونده بودند بخندن يا چه عكس العملي بروز بدن !!  

پ.ن : گفتم اول هفته رو با خنده شروع کنیم !

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388 توسط رفيق| |

دچار یعنی مبتلا ، گرفتار ، حيران ، اسير . دچار يعني " ماندن در وضعيتي كه ناچاري "  يكجور دچار شدن هم عاشقي است .. تو يعني همه ، دچار تو بودن بد دردي است .... فكر كن چه خوشبخت است اگر ماهي كوچكي دچار درياي بيكراني باشد ....... و ما دچاريم به تو " حتي وقتي كه مي ميريم "

" ما دچاريم به بودن "

پسرك وقتي به دنيا آمد خانواده درستي نداشت ، محيطش همه تعصب بود و نفهمي .. سر و صدا و جنگ و دعواي هميشگي بر سر هر چيز كوچك ... پول ، دور و برش مثل آب در كوير بود .. براي فرار از مشكلات محيط و در عين بي خبري از مشكلات عاطفي اش ، به جيب بري رو آورد . در اولين ماشين دزديش گير افتاد . صاحب ماشين مرد گردن كلفتي بود كه به قصد كشت او را كتك زد ، در فراز و نشيب گريز از معركه ، مجبور شد بچه كوچكي رو به گروگان بگيره ، و اونو به صندوق عقب انداخت . در فرار از دست مامورها توي اتوبان تصادف وحشتناكي كرد كه يك نفر كشته شد و پسر توي صندوق عقب هم نيز ..

به جرم قتل ۲ نفر پس از ۲ سال در زندان اعدام شد.

چقدر آدمها در اتفاقاتي كه برايشان مي افتد مقصرند و چقدر دام روزگار ؟

آن كسيكه چشم باز مي كنه تمام وجودش از نفرت و كينه پر شده ، چقدر مي تونه چيزي باشه جز پليدي كه الان هست ؟

" براي آنطرف ديگر سكه هم كه موفقيت آدمهاست خواهم نوشت - شايد وضع به همين منوال باشد. "

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 توسط رفيق| |

اين مطلب شعري است از حقير رفيق :

ياد باد آن ساليان پيش ازين                       دل و ذهنت دور باد از بغض و كين

ياد ايام گذشته خوش بود                           گفتن از زير و بمش دلكش بود

چون كه مي بينم به دست هر فلون              چند و چندين خط موبايل گونه گون

چند و چندين ياهو آي دي از براي هر كسي     بهر ملت شده راحت دسترسي

يادم آيد كه در ايام شباب                              موقع زنگ و تماس گشتي كباب

نه موبايل و نه تلفن نه مسنجر                       با تلفن عمومي حوصله شد جر وا جر

در بدر زار و نزار دو زاري                                 دو ريالي چون نباشد رو به سمت ۵ زاري

يادم آيد آن زمان پسركي                               شد روان با كاغذي اندر پي دختركي

كاغذك را جا نهاد در لوله اي                           لوله خودكارش بداد به دختري

روزگار و چرخ لنگانش بگشت                          نرم نرمك مي رسد گاه پلشت

گر چه حالا همه چيزش شيك تر است              ليك زندگيش بي ارزش تر است

روزهای حال پر ز تاب و پر ز تب                         از در و ديوارش مي ريزد عتب

همّ مردم غم نان ،  روزمرگي                          گاه ثروت گاه شهرت ، نفلگي

گر چه راحت تر تواني زنگ زد                         ليك عشقش نيز زودتر زنگ زد !!!!!!

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 توسط رفيق| |

 

 

سوي حال درون هر كس ، درست مثل جهت يك كمان است ، فرض كن نشسته اي در كانون يك مركز سو دهي و جهت دهي حال خودت ... مي تواني حرص هم همه رو در آوري . مي تواني اعصاب همه رو به هم بريزي ، مي تواني مال همه رو بدزدي ، مي تواني همه رو دوست داشته باشي ، مي تواني شادي آور باشي  و ...

كفر و ايمان در نگاه و سلوك و رفتار هر كسي است.

وقتي همه چيز و همه كس  را نفي مي كني َ كافر مي شوي و با همه چيز بر سر لج هستي و مي خواهي همه چيز را نابود كني.

وقتي با همه چيز و همه كس ،  دوست هستي ، مومن هستي و با ايمان . به عبارتي با خودت (خدا) هستي.

زشتي و زيبايي ، سپيدي و سياهي  ، عشق و نفرت همه در نگاه آدم است فقط !

خدا و شيطان در درون هر آدمي است .


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388 توسط رفيق| |

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388 توسط رفيق| |

ما توي يه دنياي تكراري تكراري زندگي مي كنيم ، دنيايي كه به قول الياس نبي هيچ چيز جديدي در اين دنيا به وجود نمي آيد ، مگر اينكه قالبش از شكلي به شكل ديگر تغيير مي كند .

توي اين دنيا ، براي فرار از روزمرگي و تكراري بودن روزهاي زندگي چه كار بايد كرد؟

روزگار قديم وضع آدمها خيلي بهتر بود به نظر من ، چون اونها اسير دنياي مدرن و صنعتي تكراري مزخرف نبودند .. نقل است از ابراهيم ادهم كه از بزرگترين شاهزادگان زمان خودش بود ، و در سلوك و طي طريقش به معنا ، تمام موقعيتهاي دنيايي خودش را رها كرد ، و در راه ديد چند ديناري در جيبش مانده ، آنها را هم به سوي پرت كرد و راه خودش را گرفت و راهي بيابان شد ..

من وقتي داستانش را خواندم دلم خواست همين الان دفتر كار شركت رو ول كنم و پاشم همه چيو توي اين شهر مزخرف ول كنم و بزنم به بيابون !!!

ولي ..... اما ..... مگه ميشه ازين غلطا كرد ؟؟؟؟

پس هيچي ، بايد نشست و همين مسائل مزخرف هر روزه زاييده از علم مهندسي رو سرگرم شد ، چرا اين پيمونكار اينجوري كرد و چرا اون سازنده مخازنش رو تحويل نداد ! اي لعنت بر هر چه مدرنيته س... خوش به حال بچه هاي دهات ، اونها خودشون قدر زندگيشو نو نمي دونن ، فكر مي كنن تو شهر چه خبره !!!

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 توسط رفيق| |

برای همه ما روزهای بسیار سخت پیش می آید .

روزهایی که فکر می کنیم دنیا به آخر می رسد ، اما به قول بزرگمهر حكيم : " اين نيز بگذرد . "

بین ناتوانی و پرهیزگار بودن فرق است و خیلی از آنهایی که بدی را پیشه کرده اند ، به پرهیزگاران خوش خلق و راحت خیال ،  انگ و برچسب ناتواني يا تنبلي مي زنند .

هر چيز خوبي توي اين دنيا به راحتي مي تواند بد تفسير شود ، كه خوبي و بدي فقط در نگاه آدمهاست و نه در ماهيت آن فعل.

آنچه مسلم است در اين دنيا همه چيز در حال تبديل به سطح راحت تر و فرارتر است . به همين نظر بدي مي خواهد خوبی را به شكل خود درآورد تا از آزار نگاه بقيه بگذرد ...

بهترين شكل زندگي بي خيالي است . زندگي دور از تشويش ، آشفته حالي ، با نگاه شيرين و شايد عاشقانه بر هستي !

عشق است صفاي دنياي وهم و پندار را كه خوشي آن ته ندارد !!!

پ.ن : این مطلب رو واسه یکی از دوستا نوشتم که گرفتاره !

نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 توسط رفيق| |

بداهه خواني زيبا از همايون شجريان.

اینجا کلیک کنید- همایون عزیز

با توجه به اینکه نوع فایل مورد نظر  3GP بايستي با quicktime يا با موبايل باز بشه . يا jetaudio.

نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388 توسط رفيق| |


Design By : Night Skin