![]() |
![]() |
|
|
چرا روز و شب
خواب و بیدار تو فکرمی............
چرا باید اینطوری بشه؟؟؟؟؟؟؟ چرا باید زندگی تلخ بشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 19:24 توسط soroosh |
|
|
باید تو رو پیدا کنم ؛ شاید هنوزم دیر نیست تو ساده دل کندی ولی ؛ تقدیر بی تقصیر نیست با اینکه بیتاب منی، بازم منو خط می زنی باید تو رو پیدا کنم ؛ تو با خودت هم دشمنی کی با یه جمله مثل من ، می تونه عاشقت کنه اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه دلگیرم از این شهر سرد ، این کوچه های بی عبور وقتی به من فکر می کنی ، حس می کنم از راه دور آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو می بره عطر تنت از پیرهنی که جا گذاشتی می پره باید تو رو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی محکم بگیرم دستتو احساسمو باور کنی باید تو رو پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست باید تو رو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی راضی به با من بونت حتی از این کمتر نشی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 3:20 توسط soroosh |
|
|
میدونی این روزا و شبا چی میکشم
میدونی........ دلم گرفته خیلی............... داغونم |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 0:50 توسط soroosh |
|
|
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم شدم آن عاشق ديوانه كه بودم بی تو طوفانزده دشت جنونم،صید افتاده به خونم تو چسان می گذری غافل از اندوه درونم بی من از کوچه گذر کردی و رفتی بی من از شهر سفر کردی و رفتی قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم تا خم کوچه بدنبال تو لغزید نگاهم تو ندیدی، نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی در خانه چو ببستم ،دگر از پای نشستم گوئیا زلزله آمد ، گوئیا خانه فرو ریخت سر من بی تو من در همه شهر غریبم بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی تو همه شعر و سرودی، تو همه بود و نبودی گر بمیرم زغم دل ، با تو هرگز نستیزم من و یک لحظه جدایی ؟ نتوانم ، نتوانم
بی تو من زنده نمانم... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 0:45 توسط soroosh |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
دی 1389 |
|
RSS
|